داستان و اشعار

داستان کوتاه سه تار

داستان کوتاه سه تار

یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یقه باز و بی هوا راه می آمد. از پلّه های مسجد شاه به عجله پایین آمد و از میان بساط خرده ریز فروش ها و از لای مردمی که میان بساط گسترده ی آنان دنبال چیز هایی که خودشان هم نمی دانستند،می گشتند،داشت به زحمت رد می شد.

سه تار را روی شکم نگهداشته بود و با دست دیگر سیم های آن را می پایید که به دکمه ی لباس کسی یا به گوشه ی بار حمّالی گیر نکند و پاره نشود.

بالاخره امروز توانسته بود به آرزوی خود برسد.دیگر احتیاج نداشت وقتی به مجلسی می خواهد بروداز دیگران تار بگیرد و به قیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بار منّتشان را هم بکشد.

موهایش آشفته بود و روی پیشانی اش میریخت و جلوی چشم راستش را می گرفت.گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد شده بودولی سر پا بند نبود واز وجد و شعف می دوید.اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت وقتی سر وجد می آمد،می خواند و تار میزد و خوشبختی های نهفته و شادمانی های درونی خود را در همه نفوذ می داد.ولی الآن میان مردمی که معلوم نبود به چه کاری در آن اطراف می لولیدند،جز این که بدود و خود را زودتر به جایی برساند چه می توانست بکند؟ از خوشحالی میدوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود.

فکر می کرد که دیگر وقتی سر حال خواهد آمد و زخمه را با قدرت و بی اختیار با سیمهای تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از این واهمه نخواهد داشت که مبادا سیم ها پاره شود و صاحب تار روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند . از این فکر راحت شده بود . فکر می کرد از این پس چنان هنر نمایی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از آن بر خواهد آورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار به گریه بیفتد.نمی دانست که چرا به گریه بیفتد،ولی ته دلش آرزو می کرد آنقدر خوب بتواند بنوازد که به گریه بیفتد . حتم داشت فقط وقتی که از صدای ساز خودش به گریه بیفتد، خوب نواخته . همه اش برای مردم تار زده بود . برای مردمی که شادمانی های گم شده و گریخته ی خود را در صدای تار او و در ته آواز حزین او می جستند.

این همه شب ها که در مجالس عیش و سرور آواز خوانده و ساز زده بود، در مجاس عیش و سروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی می آورد، در این همه شب ها نتوانسته بود از صدای ساز خودش به گریه بیفتد.

نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را به گریه بیندازد.یا مجالس مناسب نبود و مردمی که به او پول میدادند و دعوتش می کردند نمیخواستند اشک های او را تحویل بگیرند،. و یا خود او از ترس این که مبادا سیم های تار پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر و آهسته تر از آنچه که می توانست بالا و پایین می برد.این را هم حتم داشت.حتم داشت که تا به حال خیلی ملایم تر وخیلی با احتیاط تر از آنچه که می توانسته تار زده و آواز خوانده.

می خواست که دیگر ملایمتی در کار نیاورد.می خواست که دیگر احتیاص نکند.حالا که توتنسته بود با این پول های به قول خودش ((بی برکت)) سازی بخرد،حالا به آرزوی خود رسیده بود.حال ساز مال خودش بود.حالا می توانست به راحتی،آنچه را که دلش می خواهد بنوازد.حالا می توانست چنان تار بنوازد که خودش به گریه بیفتد.

سه سال بود که آواز خوانی میکرد.مدرسه را به خاصر همین ول کرده بود همیشه ته کلاس نشسته بود و برای خودش زمزمه می کرد.دیگران اهمیّت نمی دادند و یا ملتفت نمی شدند،.ولی معلم حسابشان خیلی سخت گیر بود،و از زمزمه ی او چنان بدش می آمد که عصبانی میشد و از کلاس قهر می کرد.سه چهار بار التزام کرده بود که سر کلاس زمزمه نکند،.ولی مگر ممکن بود؟فقط سال آخر کسی زمزمه ی او را از ته کلاس نمی شنید. آنقدر خسته بود و شب ها بیداری کشیده بود که یا تا ظهر در رختخواب میماند،.یاسر کلاس میخوابید.ولی این داستان نیز چندان طول نکشید و به زودی مدرسه را ول کرد.

سال اول خودش را خیلی خسته کرده بود.هر شب آواز خوانده بود وساز زده بود و هر روز تا ظهر خوابیده بود.ولی بعد ها کم کم به کار خود ترتیبی داد و هفته ای دو سه شب بیشتر دعوت اشخاص را نمی پذیرفت.کم کم برای خودش سر شناس هم شده بود و دیگر احتیاج نداشت که به این دسته موزیکال یا آن دسته مراجعه کند.مردم او را شناخته بودند و دم در خانه ی محقرشان به مادرش می سپردند و حتم داشتند که خواهد آمد و به این طریق شب خوشی را خواهند گذراند.

با وجود این هنوز کار کشنده ای بود. مادرش حس می کرد که روز به روز بیشتر تکیده میشود.خود او به این مساله توجهی نداشت. فقط در فکر این بود که تاری داشته باشد،و بتواند با تاری که مال خودش باشد آن طوری که دلش می خواهد تار بزند.این هم به آسانی ممکن نبود،فقط در این اواخر ، با شاباش هایی که در یک عروسی آبرومند به او رسیده بود،توانسته بود چیزی کنار بگذارد و یک سه تار نو بخرد.اکنون که صاحب تار شده بود نمی دانست که دیگر چه آرزویی دارد لابد می شد آرزوهای بیشتری هم داشت.هنوز به این مساله فکر نکرده بود، و الآن فقط در فکر این بود که خود را به جایی برساند و سه تار خود را درست رسیدگی کند و توی کوکش برود.حتّی در همان عیش و سرور های ساختگی،وقتی تار زیر دستش بود،وبه آهنگ آن آوازی را می خواند،چنان در بی خبری فرو می رفت و چنان آسوده می شد که هرگز دلش نمی خواست تار را زمین بگذارد.ولی مگر ممکن بود؟خانه ی دیگران بود و عیش و سرور دیگران و او فقط می بایست مجلس دیگران را گرم کند.

در همه ی این بی خبری ها هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند.نتوانسته بود دل خودش راگرم کند.

در شبهای دراز زمستان وقتی از این گونه مجالس، خسته و هلاک بر می گشت و راه خانه ی خود را در تاریکی ها می جست، احتیاج به این گرمای درونی را چنان زنده و جان گرفته حس می کرد که می پنداشت شاید بی وجود آن،نتواند خود را به خانه هم برساند.چندین بار در این گونه مواقع وحشت کرده بوده و به دنبال این گم گشته ی خود چه بسا شب ها که تا صبح در گوشه ی میخانه ها به روز آورده بود.

خیلی ضعیف بود.در نظر اوّل خیلی بیشتر به یک آدم تریاکی می ماند،ولی شوری که امروز در او بود و گرمایی که از یک ساعت پیش تا کنون _ از وقتی که صاحب سه تار شده بود _ در خود حس می کرد گونه هایش را گل انداخته بود و پیشانیش را داغ می کرد.

با این افکار خود ، دم در بزرگ مسجد شاه رسیده بود و روی سنگ صاف آستانه ی آن پا گذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکوی کنار در مسجد،دکان خود را می پایید،و به انتظار مشتری تسبیح می گرداند،از پشت بساط خود پایین جست و مچ دست او را گرفت.

_لا مذهب! با این آلت کفر توی مسجد؟!توی خانه ی خدا؟

رشته ی افکار او گسیخته شد.گرمایی که تازه به دل او راه می یافت محو شد.اول کمی گیج شد و بعد کم کم دریافت که پسرک چه می گوید. هنوز کسی ملتفت نشده بود. رفت و آمد زیاد نبود . همه سرگرم بساط خرده ریز فروش ها بودند.او چیزی نگفت.کوششی کرد که مچ دست خود را رها کند و به راه خود ادامه بدهد ولی پسرک عطر فروش ول کن نبود.مچ دست او را گرفته بود و پشت سر هم لعنت می فرستاد و داد و بی داد می کرد:

_مرتیکه ی بی دین از خدا خجالت نمی کشی؟آخه شرمی...حیایی. او یک بار دیگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود ولی پسرک به این آسانی ها راضی نبود و گویا می خواست تلافی کسادی بازار خود را سر او در بیاورد. کم کم یکی دو نفر ملتفت شده بودند و دور آن دو جمع می شدند ولی هنوز کسی نمی دانست چه خبر است. هنوز کسی دخالت نمی کرد.او خیلی معطل شده بود.

پیدا بود که به زودی وقایعی رخ خواهد داد.اما سرمایی که دل او را می گرفت دو باره بر طرف شد.گرمایی در دل خود،و بعد هم در مغز خود،حس می کرد.بر افروخته شد.عنان خود را از دست داد و با دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت.نفس پسرک برید و لعنت ها و فحش های خود را خورد. یکدم سرش گیج رفت.مچ دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را با دست می مالید.ولی یک مرتبه ملتفت شد و از جا پرید.او با سه تارش داشت وارد مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبید و مچ دستش را دو باره گرفت.

دعوا در گرفته بود.خیلی ها دخالت کردند.پسرک هنوز فریاد می کرد، فحش می داد و به بی دین ها لعن می فرستاد و از اهانتی که به آستانه ی در خانه ی خدا وارد آمده بود جوش می خورد و مسلمانان را به کمک می خواست.

هیچ کس نفهمید چه شد.خود او هم ملتفت نشد.فقط وقتی که سه تار او با کاسه ی چوبی اش به زمین خورد و با یک صدای کوتاه و طنین دار شکست و سه پاره شد و سیم هایش،در هم پیچید و لوله شده به کناری پرید و او مات و متحیر در کناری ایستاد و به جمعیت نگریست،پسرک عطر فروش که حتم داشت وظیفه ی دینی خود را به خوبی انجام داده است آسوده خاطر شد.از ته دل شکری گفت و دوباره پشت بساط خود رفت و سر و صورت خود را مرتب کرد و تسبیح به دست مشغول ذکر گفتن شد.

تمام افکار او هم چون سیمهای تارش در هم پیچیده و لوله شده در ته سرمایی که باز به دلش راه می یافت و کم کم به مغزش نیز سرایت می کرد یخ زده بود و در گوشه ای کز کرده افتاده بود ، و پیاله ی امیدش هم چون کاسه ی این ساز نو یافته سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد.


برای ارسال دیدگاه لطفا ثبت نام کنید

نظرات کاربران